به نام خدا
احترام به دانش آموزان
گزارشی از بازدید از منزل علامه کرباسچیان ( بنیان گذار مدارس علوی تهران )
به نام آن که جان را فکرت آموخت چراغ دل به نور جان بر افروخت
امروز 9 خرداد 1389 است و نمی دانم چه حسی است که مرا وامی دارد تا بنویسم ولی هنوز نمی دانم از کجا شروع کنم. امروز دو رویداد مهم داشتم ؛ یکی بازدید از منزل مرحوم علامه کرباسچیان ( موسس مدارس علوی تهران ) بود و دیگری مطالعه ی بخشی از کتاب کند و کاوی در مسایل تربیتی ایران ، اثر مرحوم صمد بهرنگی .
ساعت 10 صبح برای کنفرانس یکی از هم کلاسی هایمان در مورد مدارس علوی تهران و مرحوم علامه کرباسچیان ، قرار بود که به خانه ی علامه برویم و با فرزند ایشان ( محمد حسن کرباسچیان ) ملاقات کنیم . وقتی وارد خانه ی علامه شدیم یک سادگی عجیبی در جای جای آن موج می زد و فرزند ایشان با گرمی خاص از ما استقبال می کرد . خیلی برایم جالب بود که علامه با آن همه علم و شهرت در این خانه ی ساده زندگی می کرده است . سخن را به درازا نکشم می خواهم در مورد مسایل تربیتی مختصری که در این جلسه حاصل شد بنویسم . علامه در سال 1335 این مدرسه را برای آموزش دانش آموزان افتتاح کرد . دغدغه ی او این بود که مدرسه ای داشته باشد که در کنار علم به روز ، دین را هم برای دانش آموزان بیاموزد و ایشان از مدارس روزشان به خاطر بی دینی انتقاد می کردند . علامه خود انسانی مومن و با پشت کار بود و از خدمات قبلی ایشان هم می توان به سعی در ساده کردن توضیح المسایل مرحوم بروجردی برای استفاده ی عموم ، نام برد .
علامه از مرحوم بروجردی و علامه طباطبایی درس گرفته بود ولی دغدغه های تربیتی او را از قم به تهران و به مدارس کودکان کشاند . او می خواست از ابتدایی شروع کند و این نهال را از ابتدا پرورش دهد . در اولین سال های این مدرسه علامه با همکاری رضا روزبه زنجانی که خود فردی معتقد و دانشمند بود و سمت مدیریت این مدرسه را داشت ، فعالیت کرد .
علامه به کمک افراد بازاری و روحانیون بازار توانست نظر برخی بازاری های مومن را جلب کند و با کمک آن ها و تلاش های بی دریغ خودش مدرسه را تاسیس و اداره کند . در این راه علامه با تلاش های بی حد خود و نفوذ روحی که داشتند سعی کردند بهترین معلمان را در زمینه های علمی و دینی گردهم بیاورند تا مردم ترغیب شوند که دانش آموزان خود را به این مدرسه بفرستند . علامه خود این معلمان را جذب می کرد و برای آن ها در دوره های مختلف آموزش های لازم در زمینه ی دین را می داد و مسایل تربیتی را برای آنان بحث می کرد.
علامه برای حفظ معلمان سعی می نمود تا بهترین امکانات را در اختیار آن ها قرار دهد ، از خانه و ماشین گرفته تا تفریح و اردو ها . ایشان معلمان را برای دوره های باز آموزی مختلفی می فرستادند و حتی برای آن ها دوره های خارج از کشور در نظر می گرفتند تا هم بتوانند نیروی لازم برای آموزش زبان را تامین کنند و هم بتوانند تجارب دست اول از آن ها کسب کنند .
این همه را گفتم که بحث را به روش تربیتی علامه بکشم . علامه با دانش آموزان و معلمان مدرسه ی خود با تواضع و احترام برخورد می کرد . جمله ای که خیلی ساده است ولی رمز همه ی موفقیت هاست . علامه به دانش آموز خود شخصیت می بخشد . وقتی این دانش آموز شخصیت پیدا کرد همه چیز حل می شود ؛ دیگر او به راحتی خودش را به هر کاری نمی سپارد ، او خودش برای خودش احترام می گذارد ، او هر حرفی را نمی زند ، به هر جایی نمی رود ، با هر کسی مصاحبت نمی کند و در یک کلام به قول جامعه شناسان مس شود یک پا شهروند منضبط . و در زمینه ی دینی هم او به راحتی خودش را به هر گناهی نمی آلاید و می داند که روحی که خدا به او امانت داده را نباید به هر چیزی بیالاید . او به خودش اجازه نمی دهد تا به جز خدا چیزی را بپرستد ؛ حال این یک چیز فرقی نمی کند که رئیس اداره اش باشد ، پول باشد ، مقام باشد یا هر بت دیگری .پس با این کار ما به دانش آموز کیمیای سعادت می دهیم . او چیزی دارد که در پی حفظ آن باشد.
از طرف معلم هم همین طور است ، وقتی علامه به معلم احترام می گذارد و با تمام وجودش در خدمت اوست معلم هم خود را متعهد به خدمت به او می بیند چه پیمانی بالاتر از این ؟ معلم با این پیمان خود را با تمام وجودش غرق در کار می کند و برای لحظه لحظه های کار خود از جانش مایه می گذارد . چیزی که امروز جای خالی آن در آموزش و پرورش مشکل عمده ای شده است و معضلی که خود سرمایه ی مشکلات فراوانی است . مشکل ما امروز این نیست که معلمان نمی دانند ، بلکه آن ها نمی خواهند . معلمان ما همسو با اداره و سازمان عمل نمی کنند به دلیل این که اداره و سازمان هم با آن ها هم سو نیست . مسئولین اداره در ظاهر خود را خادم معلم می نامند و تمجید ها از مقامش می کنند ولی در رفتار خود او را تحقیر می کنند . نمونه اش جشن روز معلمی است که در جمع حدود جمع کثیری از معلم ها افراد اداره خود با عنوان های مختلف تشویق می شوند و معلم هم باید آن ها را تشویق کنند و به نام قشر بی توقع خواسته ای نداشته باشند !
صد ها مورد از این هر روز اتفاق می افتد . وعده های پر زرق و برق و اجرایی نشدن آن ها ! جالب تر از این بازدید ها هستند که در طول آن ها فرد بازدید کننده که از مسئولین اداره است به خود اجازه می دهد تا کوچکترین حرکات معلم انتقاد کند بدون آن که حتی ذره ای محاسن و نقات قوت او را بر شمارد . بازدید ها خیلی موقع از روی دفتر نمره ها انجام می شود و بعد از چند روز بخش نامه ای می آید که فلان معلم تعداد نمراتش کمتر بود ! کسی نمی پرسد که چه درس می دهی و چگونه ؟ همه می پرسند درصد قبولی پارسالت چقدر بود .
معلم ها هم درس می گیرند که از دفعه ی بعد لازم نیست زحمتی در کلاس بکشند و فقط دفتر نمره ها را پر می کنند و نمره های دانش آموزان را به طرق مختلف بالا می برند تا تشویقی بگیرند .
من با چشم های خودم مکانیسم جبران را در این زمینه دیدم . معلمی که خود از شرایط موجود لطمه دیده و همه ی استعداد هایش در گیر و دار بخش نامه های مخوف آموزش و پرورش ضایع شده است سعی می کنند تا این نفرت را سر دانش آموزان خالی کنند . معلم حوصله ندارد تا درس بدهد ، سر کوچک ترین مسایل القاب مختلفی به دانش آموز می دهد و متاسفانه و متاسفانه اسم های حیوانات مختلف را نثار او می کند . این معلم شخصیت دانش آموز را چنان لگد مال می کند که دیگر چیزی برای از دست دادن برایش نمی ماند . سر جلسه ی امتحان او را کتک می زند که چرا مرکز فلان استان را نمی دانی یا نمی دانی فلان رود در کدام قاره است . نگرش معلم به دانش آموز قابل وصف نیست . این ها داستان نیست واقعیت است واقعیتی تلخ که در جامعه جاری است . این دانش آموز دیگر چیزی ندارد که در پی کشف آن باشد ؛ به راحتی خود را می شکند تا یک خودکار با بدزدد و یا فحش هایی را که از معلمش آموخته به جامعه منتقل می کند .
وقتی کتاب های مرحوم بهرنگی را می خواندم تعجب کردم که چطور با گذشت حدود 40 سال همان وقایع در مدرسه ی ما جاری است و تنها تفاوتش این است که سقف مدارس به جای کاه و گل ، آسفال شده است ! هنوز همان معلمان بی انگیزه هستند و همان از سر واکردن ها و همان ها و همان ها !
معلم بدون شک در این جریان بی شخصیت کردن دانش آموزش بی تقصیر نیست ولی نمی توان او را مقصر اول و آخر دانست و او را به باد انتقاد گرفت . او خود از شرایط مزبور تاثیر می گیرد . باز هم تکرار می کنم که او می داند ولی نمی خواهد . معلمان امروز ما یک حالت واکنشی در مقابل بخش نامه های و برنامه های اداره دارند و گرچه در ظاهر آن را اجرا می کنند ولی دل به آن نمی دهند ، چون به قول خودشان کسانی که کار نمی کنند عزیز ترند . این بی تفاوتی یعنی شکست همه ی برنامه ها ، حالا فرق نمی کند که ماخوذ از نظام فلسفی دیویی برزگ باشد یا هرست و پیترز عظیم ! وقتی معلم با برنامه ی تربیتی همسو نباشد همین می شود که می بینیم .
دانش آموز آنقدر از طرف معلم خود تحقیر شده که انتظار دارد همه ی معلم ها تحقیرش کنند و خود را لایق محبت نمی داند . این برایم اتفاق افتاد ؛ دانش آموزی درسش را نخوانده بود و من از از او خواستم تا برای جلسه ی بعد بخواند و هیچ تنبیهی برای او در نظر نگرفتم و بر خلاف معلم قبلیشان فحشش هم ندادم . دانش آموز متعجب شد و بیان کرد که آقا ما عادت داریم که به ما فحش بدند !!!! معلم قبلی ما به ما کمتر از ... ( نام فلان حیوان ) نمی گفت !!!!
حال دانش آموزی راکه بار ها به نام فلان حیوان خوانده ایم ناخود آگاه ( بر طبق اصل تاثیر ظاهر بر باطن در تربیت اسلامی ) این دانش آموز خصلت غیر انسانی به خود می گیرد . درد این جاست که خود را لایق این توهینات می بیند و این ها را خواهان است ! آیا این معلم دغدغه اش ساختن شخصیت دانش آموز است ؟ آیا آزاد گذاشتن دانش آموز ( و به قول روسو تربیت منفی ) بهتر از این تربیت نیست ؟ !!!!
حال تا کجا مسئولین آموزش و پرورش معلم را تحقیر می کنند و تا کجا معلم دانش آموز را نمی دانم . حال برخی معلمان مدعی اند که دانش آموز فلان روستا که در فلان شرایط بزرگ شده شخصیت چه می داند چیست ؟ ! ولی واقعیت این نیست ، وقتی به دانش آموز احترام بگذاریم شرایط انسانی جایگزین تسلط و حاکمیت می شود . در این شرایط است که دانش آموز می تواند شخصیتش را رشد دهد . اگر دانش آموز ادعا می کند که کتابش جا مانده ، زود برچسب دروغ بر آن نچسبانیم و تحقیرش نکنیم و همیشه فکر کنیم که او راست می گوید و به او اعتماد کنیم . این باعث می شود که دانش آموز به خود اجازه ندهد تا دروغ بگوید و این یعنی تربیت . وقتی این جو حاکم شد دانش آموزان خود به راحتی آن را درک می کنند . من خود این رضایت مندی را در چشمان دانش آموز دیده ام که برایم هزار بار لذت بخش تر از مقام برتر فلان اداره یا تقدیر فلان مسئول است .
آری هنر معلم در دل به دست آوردن است و الا که دل شکستن را همه می توانند !
|
+| نوشته شده توسط
حمداله محمدی در
89/05/28
|